بعد از اینهمه آدم که به من گفتن تو خیلی بیشتر از سِنت نشون می دی و بعضی ها هم گفتن نسبت به سِنت زیاد می فهمی و زود بزرگ شدی و ... ، حالا یه نفر هم پیدا شد که بگه هنوز خیلی بچه است!!!

جالبه!

یادمه یه درس تو یکی از کتابای ادبیات دبیرستان بود راجب یه شیخ که همه با کلی القاب و پسوند و پیشوند صداش می کردن و بهش خیلی احترام می ذاشتن. یه روز یه نفر هم پیدا شد که اومد و فحش رو کشید به این جناب شیخ! یکی از همراهای شیخ رفت که حال طرفو بگیره، شیخ نذاشت. بهش گفت من همیشه با القاب و... صدا زده شدم و حالا هم با فحش و ناسزا. اما من نه اینم و نه آن!!!

منم می خوام بگم نه فکر می کنم زیادی بزرگم و بیشتر می فهمم و نه قبول دارم که بچه ام!

ولی اون کسی که این حرفو گفت و اون کسی که شنید... نمی دونم! حس خوبی راجب این حرف ندارم!!!

بگذریم...

امروز مثل هر 3شنبه با شیما بودم.06.gif البته صبح 1 ساعتی تنها و تو سرما منتظر موندم! خوب... انتظار هم جزئی از زندگیه!!!05.gif

به هرحال خیلی خوب بود...

بازم از زندگی لذت بردم!10.gif با شیما که هستم زندگی یه رنگ دیگه است. مرسی بخاطر امروز. بخاطر همه ی خوبیهات. خیلی خوش گذشت.

...

11.gifBoooo0oooo0oooo0oooo0oooo0ooooS11.gif

فردا هم نمی رم سرکار که با شیما باشم.04.gif هتله دیگه!!!

باز می خواد بره!!!02.gif

اشکال نداره. زود میاد!!!

همین دیگه...

دعا یادتون نره!

فعلا...49.gif

Hamid

/ 14 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شراره

اسم درسه بود من اين همه نيستم!

بانوی خاموش

ممنون که سر زدی... وقتی نوشته هاتو خوندم از خودم پرسيدم اگه پسرا اينهمه می‌تونن مهربون باشن پس چرا عشق من به راحتی از من واون لحظه هامون گذشت؟؟؟ قدر اين لحظه های با هم بودنو بدونين....خيلی... ايشالا که هميشه با هم باشين....

مهدی

سلام شماره ۸ عصبانی! می خوام بگم يه جورايی اين مطلبت با حال بود. ولی.. ولی اين درست که کار به کار مردم نداری ولی توی رنکينگ اخلاقيت بايد به حرف اون ها هم احترام بذاری. من اگه هيچ کسی برام نمی مونه و ندارم اينه که مشکلاتشون رو گوشزد می کنم.خيلی بده.می دونم اما بدونيد که دوستون دارم وهميشه هم اگه يادت باشه تو دبيرستان می گفتم رفيق بايد بگريونه نه اينکه بخندونه. ممنون که اومدی پيشم

درنای مهاجر

سلام از اينکه می بينم حال وهوای وبلاگت بهاری شده خيلی خوشحالم يه وقتايی دلم هوای نوشته هاتو و وبلاگت رو می کنه بعد ميام می بينم ای ول به روزی راستی يه کم از اين رابطه شما می ترسم اخه خيلی داری بهش وابسته می شی يه کم مواظب باش دوست داشتن خوبه به شرطي که باعث حرکت بشه نه اينکه يه سره يه جا بشينی لحظه ها رو بشمری تا کی مياد و ببينيش اميدوارم از حرفام ناراحت نشی اينا همش تجربه های شخصی خودمه که بهت ميگم به هر حال ارزو می کنم هميشه سرحال و شاد باشی به ما هم سر بزن خوشحال ميشيم

آنادی

به نظر من ۱۸ سالته و بزرگ می شی و خوب می شی ايشالله ! (شوخی کردم!) راستی همه ی حرفهای توی خودت رو بيرون نريز.هر جا نريز.يعنی همشو با هم يه جا نريز.من نمی گم تموم عالم می گن....

فائزه

سلام.به شيما يه هوشولو حسوديم شد .اگه واقعا پسرا ميتونن اينجوريم باشن و با احساسات کسی بازی نکنن پس اخه چرا؟؟؟اميدوارم تا هميشه با شيما خوش باشين بهشم سلام برسون.راستی به منم سر بزن خوشحال ميشم.يه چيز ديگه البته با عرض معذرت فراوان دو تا از عکسای وبلاگتو کش رفتم .هميشه خوش باشی به اميد ديدار

سانوا وسانيا

خوب پس همينجا درباره بالايی نظر ميديم ديگه چاره يی نيست نه بابا حتما كار مي كني .كارات به چشم نمي آد البته اين حميدي كه من مي شناسم خيلي تنبله الانم اگه صبح زود پا ميشه ها فقط واسه شيماست البته آره خوب چرا كه پا نشه تو نمي توني وقتي آپ مي كني يه بوقي چيزي بزني ما باخبر بشيم؟ اين 100 بار حال نداري تو وبلاگ بيايا يه off كه مي توني برام بزاي آقايي كه وقت كم داري

سانوا وسانيا

ولی حميد خييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييلی خوشحالم که خوشحالی به شیما هم سلام برسون