حالم بده ، حالم بده<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

امروز(!) درجه ي تبم روي هزار و هشتصده!

 

سلام چطوري!؟

مي دونم كه نبايد امروز ميومدم و اينجوري آپديت كردنم شايد از ديد شما دوستان خيلي جالب نباشه. به خصوص كه قبلا هم بهم گفته بوديد كه وبلاگت خيلي غمگينه و همش از بدي هات و سختيهات مي نويسي.

ولي امروز ديگه نمي تونم خودمو شاد نشون بدم وقتي نيستم! وقتي دارم مي شكنم. وقتي...

همه ي اينا تقصير خودمه!!!

امروز و البته ديروز ، خيلي بد و يه جورايي وحشتناك بود. نه كه فكر كني عذاب سرم نازل شده يا خدايي نكرده يكي از عزيزامو از دست دادم. ولي همينا هم خيلي براي من سنگين بود! حتما مي پرسي راجع به چي صحبت مي كني!؟ به دلايلي نمي تونم بگم! فقط اومدم كه بنويسم و شايد يه ذره سبك بشم! حتي وقتي كانكت مي شدم درست و حسابي نمي دونستم چي قراره بنويسم.

يه جورايي عذاب وجدان دارم!

خسته شدم ديگه...

آره درسته ، من اشتباه كردم ، ولي تا كي بايد تاوان اشتباهم رو پس بدم!؟

راستشو بخواي بعضي وقتها كه با خداي خودم صحبت مي كنم ، ازش گله مي كنم. گله مي كنم كه چرا منو اينجوري آفريده. تو اين شرايط ، با اين احساسات!؟!؟!؟

ديگه بريدم!

نمي دونم اين قصه كجا تموم ميشه! اگه به من احمقه كه تمومي نداره!

لعنت به من!!!!

تو اين شرايط هيچكس هم نيست كه بتونه كمكم كنه! تنها كسي هم كه مي تونه كمكم كنه وقتي بهش زنگ مي زنم اونقدر خشك و بي روح با من صحبت مي كنه كه از زنگ زدن بهش پشيمون مي شم. حتي حاضر نيست يه زنگ بزنه و حال منو بپرسه! يعنی من اونقدر براش ارزش ندارم که بهم زنگ بزنه و حالمو بپرسه!؟ و يا حداقل وقتی بهش زنگ می زنم يه ذره پرانرژی تر صحبت کنه که منم بتونم حرف بزنم!؟ من كه...

اي خدا...

چی بگم که دلم خيلی پره!؟ از همه. بيشتر از خودم!!!

تو رو خدا برام دعا كنيد.

سرم داره گيج ميره! اين وضع قواي جسميم رو هم ازم گرقته. همين 3 ماه پيش حسابي تو اوج بودم و تو باشگاه و مدرسه بازيهايي مي كردم كه نه خودم باورم مي شد و نه بروبچ. ولي حالا چي!؟

خدايا...

نمي دونم چي بايد بگم.

فقط مي خوام برام دعا كنيد. اين تنها كمكيه كه از شما بر مياد.

با كامنتهاتون به من دلگرمي مي ديد ، پس منو تنها نذاريد.

مرسی

 

 

Hamid

 

/ 5 نظر / 2 بازدید
شمار ۱۹ عرشيا

سلام آقای مرد. اين بود حرفايی که بهت می زدم و تو می گفتی «چشم»؟ اين بود حاصل يک سال پيش هم نشستن در کلاس؟ من هی بهت می گفتم حميد سختی مال مرد هستش و بس. هيچ وقت نشون نده که ناراحتی و سفره دلت رو برای هر کسی باز نکن. این خوننده های وبلاگت میان تا یه کم در وبلاگت حال کنن اونوقت... راستی خيلی حرف بدی زدی حرفتم اين بود:«راستشو بخواي بعضي وقتها كه با خداي خودم صحبت مي كنم ، ازش گله مي كنم. گله مي كنم كه چرا منو اينجوري آفريده. تو اين شرايط ، با اين احساسات!؟!؟!؟» حميد آقا چرخه زندگيمون طوری می چرخه که ما فکر می کنيم. پس زيبا فکر کن تا زندگيت زيبا شکل بگيرد. در جای ديگه گفتی:«تو اين شرايط هيچكس هم نيست كه بتونه كمكم كنه!» آخه (همون طور که خودت گفتی نمی خوای مشکلت رو بگی) کسی چه طور می تونه مشکلت رو حل کنه پس مشکلت رو به همون بنده خدا (یا به ما) بگو تا مشکلت حل شه. به اميد روزی بهتر از امروز!

سپيده

من نمی دونم تو کی هستی لطفا از دفعه ها ی بعد خودت را معرفی کن

گامبا

سلام مهربان . سپاسگذارم از محبتتان . نه این شعر از من نيست ولی کمی عوضش کردم . اميد به خدا و اعتماد به نفس خود را تقويت کنيد انشاالله که کارها درست می شود و دوباره همان اقا حميد سابق می شويد . موفق باشی

مهدی شريفی منش

فکر کنم خودت فهميدی که چرا تا اين لحظه که برات پيغام گذاشته ام ۳تا پيغام داري. به مطالب قبلیت نگاه کن تا بفهمی پس از ۳ روز چند تا پیغام داشتی و الآن چقدر. پس به اولین پیغام در این صفحه توجه کن و بعد به سرکوفت بزن شماره ۸!!! فکر کنم حالا فهميدی که همه مشکل زندگی دارن نه فقط تو. حميد! خدا شاهده دارم سعی ميکنم درکت کنم و به هيچ وجه قصد نصيحت کردن ندارم. چون لياقت نصيحت کردن ندارم. موفق باش و هميشه از خدا مشکل بخواه تا بيکار نباشی...(به دوستيمون قسم جدی گفتم)

sanova & sania

سلام اين جوری که تو نوشتی اينقدر نا اميدو خسته حتمآ مشکل بزرگی ولی اينو بدون که هيچ وقت به خدا نگو مشکلات بزرگی داری بلکه به مشکلاتت بگو که خدای بزرگی داری موفق باشی ما هم اپ کرديم بيا شاد می شی