وااااای!!! عجب روزی بود دیروز!!!18.gif

واقعا خدا دوسمون داشت وگرنه دیشب من و رضا باید تو بازداشتگاه می خوابیدیم و اون 2تا دختر بدبخت هم که با ما بودن همینطور!40.gif

فکر کن! من و رضا هرکدوم یه نصف پتو بهمون رسیده بود، سوسک داشت از سر و پامون بالا می رفت و همه خلاف کارا هم اونجا، بوی گند پا و صدای خو و پف و...! کی می تونست بخوابه؟!19.gif خدا کمک کرد! حالا جزئیات ماجرا رو بیخیال دیگه. فوضولی نکنید!

دیروز صبحم با شیما رفتم رانندگی کرد!!! آخه بار اولش بود ماشین میاورد، گفت منم باهاش باشم. یه جا مالید به یه رنو که پارک بود اما چیزی نشد. یعنی جفت ماشینا اینقدر داغون بود که اصلا به چشم نیومد! رانندگیش بد نیست. فقط باید نترسه. بالاخره کسی که من کنارش بشینم واسه رانندگی یه شوماخر از توش در میاد!16.gif

دیروز واسه خودش روزی بودا!!!

اما رضا رو بالاخره فرستادیم قاطی مرغا.15.gif36.gif

خوب جزئیات ماجرا معلوم شد دیگه. باشه بابا می گم.

من و شیما نقشه کشیدیم که رضا رو با شبنم، دوست شیما، دوست کنیم. بعد دیروز ساعت 4 قرار گذاشتیم و رضا اومد دم خونه ی ما و بعد رفتیم یجا شیما و شبنم هم اومدن سوار ماشین شدن و راه افتادیم. هرچی فکر کردیم کجا بریم چیزی به ذهنمون نرسید. کافی شاپ که نمی شد رفت چون ماه رمضونه و ما هم هر 4 نفرمون روزه بودیم. پارک هم که خیلی تابلو بود. خلاصه به پیشنهاد من رفتیم تو یکی از کوچه های خلوت بالای امیرآباد وایسادیم. (کاش لال می شدم پیشنهاد نمی دادم!!!) بعد یکم حرف زدیم و یکم رضا و شبنم رو مجبور کردیم حرف بزنن و ... تا اینکه موبایل من زنگ زد. گفتم بیام بیرون ماشین که مامانم صدای دختر نشنوه گیر بده! من پیاده شدم که حرف بزنم، 20 ثانیه بعد دیدم شیما هم پیاده شد. تلفنم تموم شد و با شیما وایسادیم بیرون که اونا با هم تنها باشن و راحتتر حرف بزنن. ما هم کاری نداشتیم بکنیم. شیما نشست رو ماشین و منم کنارش وایساده بودم. یکم به رضا اینا کرم ریختیم، یکم صحبت کردیم و خلاصه سر خودمونو گرم کردیم. تا اینکه...

چشمتون روز بد نبینه.40.gif یهو یه موتور گشت پلیس اومد کنار ماشین وایساد.13.gif رضا و شبنم که اینقدر گرم صحبت بودن که اصلا نفهمیدن.03.gif من و شیما هم که حسابی گرخیده بودیم.42.gif یارو پلیسه اومد به رضا گفت پیاده شو! بعد مدارک ماشینو چک کرد. بعد به من و شیما گفت بشینید تو ماشین. جالب اینجاست که من داشتم می رفتم جلو بشینم.04.gif پلیسه گفت بشین عقب!!! رضا داشت از خنده می مرد! خوب من چه می دونستم اونم می خواد سوار شه!؟04.gif بعد گفت دنبال موتوری برو! من زبونم قفل شده بود! اما اینقدر این شیما زد به پهلوی من که زبونم راه افتاد. هرچی چرت و پرت می تونستم گفتم که یارو بی خیال ما بشه! یکم رضا حرف زد و یکم هم شیما و شبنم! خلاصه یارو رو نرم کردیم. به خیر گذشت. من که واقعا ترسیده بودم. فکر کن ما رو با دختر می بردن کلانتری! جواب خانواده ها رو چی می دادیم!؟ خدا رحم کرد واقعا.18.gif

اما خوب شد و رضا و شبنم از هم خوششون اومد، خیلی هم خوششون اومد. مبارکشون باشه!

خلاصه اینم از ماجرای ما!

نزدیک بود منم برم حبس رو تجربه کنم.03.gif04.gif

اما خدائیش من بیشتر نگران آبروی اون 2تا دختر بودم. واسه یه دختر خیلی بدتره، گرچه ما هم دیگه زندگیمون به گه کشیده می شد!

به هرحال خدا ما رو دوست داشت، به خیر گذشت!

شیما که حالش خیلی خراب شد! وقتی داشتیم خدافظی می کردیم کاملا مشخص بود خیلی عصبیه! منم تا چند ساعتی فکرم خراب بود. تو توهم بودم!!! اصلا اومدم خونه تو حال خودم نبودم. بابام می گفت چرا اینقدر مضطربی! از بس تابلو بازی در آوردم.

شب هم که رفتیم مدرسه ی سابق واسه مراسم احیا! بد نبود! شما رو هم دعا کردیم.

آقا این حرفها که زدم بین خودمون بمونه ها!!! جایی درز نکنه! البته من که به شما اطمینان دارم. اگه نداشتم تعریف نمی کردم.04.gif

خلاصه اینم از این

دعا یادتون نره

فعلا...49.gif

 

 

Hamid

/ 20 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
باغ روياها

سلام . خوبيد؟ممنون که به من سر زديد.راستی مطلب زيبايی نوشتيد .خوش به حال دوست شما.....

شراره

سلام.ممنون که به من سر نزدی! ولی چرا؟من الان همه ی پست هاتو خوندم!خيلی غمگينی!در حالی که اصلآ بهت نمياد!نميدونم چرا؟ بالاخره آدميزاده ديگه!به منم سر بزن!البته اگه خواستی! زور که نيست!

مينا

خدا رو شکر به خير گذشت. ممنون که اومدی!

مينا

پستای قبليتو امروز داشتم می خوندم٬از يه پسر جوون مثل تو اين همه اه و ناله بعيده!!! چرا انقدر زندگی رو به خودت سخت می گيری؟؟؟ يه سوال می پرسم دوست دارم خوب فکر کنی . جوابشو بدی... تا حالا که اين همه اه کشيدی٬گفته زندگی سخته و حالم بده و من اين جوری و من اون جوری... چيزی حل شده؟؟؟مشکلاتت حل شد؟؟؟حالت بهتر شده؟؟؟ از حرفام ناراحت نشو٬يه سوال دوستانه بود که دلم می خواد جوابشو بگيرم.

سارا

سلام.من اولین باره ميام اينجا.از شما خوشم اومده.باحالی!

؟؟؟؟

تو که می دونی کارت زشته و گناهه چرا انجامش ميدی . لطفا ادعای بيخودی نکن . باشه ؟

سارا

وای نه, یه بار مارو هم همینجوری گرفتن تا تو کلانتری هم بردن ولی پلیسه گفت چون مثبتین برین, مردم اونروز آش نخورده و دهن سوخته[گریه][ناراحت]