...بهترين ترانه رو من از چشاي تو مي سازم

 

 
ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ دی ۱۳۸٥  

انگار دوباره بايد شروع کنم! خوندن رو میگم. اول واسه امتحاناي پايان ترم این دانشگاه لعنتی و بعد هم مي خوام دوباره بشينم واسه كنكور سال ديگه بخونم. بين خودمون بمونه ولي اصلا تو حس و حال درس نيستم. منم كه آدمي هستم كه تو سرم هم بزنن فايده نداره و اگه نخوام بخونم نمي خونم!!! خدا رحم كنه!

يكي نيست بگه آخه بچه ي خوب همون پارسال بس نبود كه باز امسال مي خواي تنبلي كني!؟ بچسب به درس بخون بره ديگه. خدائيش بايد يه تحول اساسي در خودم ايجاد كنم.

در ضمن اينم بگم كه مي خوام اعتيادم به اينترنت رو كم كنم و ديگه خيلي بخوام بيام هفته اي يا 2 هفته اي 1بار آنلاين بشم. اينو گفتم كه اگه ديديد خبري ازم نيست و يهو غيبم زد دليلش چيه!

الآن خونه تنهام. ناهار هم ندارم و دارم از گشنگي مي ميرم. خيلي هم خوابم مياد! حوصله ي هيچ

كاري هم ندارم! سوئیچ ماشین هم تو کمد افتاده و هی آدم رو وسوسه می کنه!

برام دعا كنيد. تو اين اوضاع با اين اتفاقاي عجيب و غريب درس خوندن كار حضرت فيله! اما من ميتونم. سخته ولی ممکنه! برام دعا کنيد. توكل به خدا!

خوب ديگه...

كاري نداريد!؟ نظر يادتون نره.

فعلا...

 

 

Hamid