...بهترين ترانه رو من از چشاي تو مي سازم

 

 
ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٥  

اگه عشق منی

چرا با دیگرونی!؟

می خوای بری برو

چرا دل می سوزونی!؟

 

فكر كن منتظر يه تلفن خيلي خيلي مهمي! بعد از وقت خودش مي گذره ، يعني ديگه نا اميد مي شي كه طرف زنگ بزنه. بعد يه شب ساعت 2:30 مي خوابي ، خسته و كوفته! فرداش هم كلاس نداري و تصميم داري تا لنگ ظهر بخوابي. بعد ساعت 8:30 صبح با ويبره ي موبايلت ، كه مثل هميشه قبل خواب Silent اش كردي و گذاشتي زير بالشت ، از خواب مي پري! گوشي رو پيدا مي كني و يه نگاه به صفحه اش مي ندازي. چشات هنوز به زور باز ميشه! مي بيني اصلا شماره آشنا نيست. مي خواي بي خيال بشي ولي مي گي من كه بيدار شدم بذار جواب بدم ببينم كيه!؟ همونجوری تو خواب و با چشمای بسته و صدای گرفته جواب می دی. بعد مي بيني يه صداي نا آشنا پشت خطه!!! تا خودشو معرفي مي كنه برق از كله ات مي پره و تو جات سيخ مي شي و همه ي هم اتاقي هات توجهشون به تو جلب ميشه! و...

همون روز اتفاقا امتحان ميانترم زبان هم داري و با مخ هنگ كرده مي ري سر جلسه. همه بروبچ هم به اين اميد كه تو زبانت خوبه و بهشون مي رسوني دور و برت جمع شدن!!! امتحان شروع ميشه. يه نگاه به برگه مي اندازي مي بيني انگار هيچي بارت نيست. همينجوري كم كم سعي مي كني خودت رو جمع كني و شروع به جواب دادن مي كني. هنوز 1 ربع از امتحان نگذشته كه همه شروع مي كنن به روشهاي مختلف علامت دادن كه حميد برسون! تو هم مي خواي بپيچوني كه مراقب خفتت مي كنه و يه علامت مي زنه بالاي برگه ات. تو هم قاطي مي كني و از جلسه مياي بيرون. بعد اون مراقب عقده اي رو صدا مي كني و براش قاطي مي كني. آخرش هم هيچي!!!

بعد اون روز تا شب با اعصاب خورد و مخ هنگ مي گذره. از کلاس عصرت هم هیچی نمی فهمی! صبح فرداش هم قراره بعد كلاست بپري تو اتوبوس و بياي. صبح ميشه و ميري كلاس و سر كلاس بازم هيچي از درس نمي فهمي و بعد كه كلاس تموم مي شه بخاطر يكسري مسائل ديرتر راه مي افتي و خلاصه سوار اتوبوس مي شي!

تو اتوبوس يه دختر و پسر رو مي بيني كه اتوبوس رو با مكان اشتباه گرفتن و هركار كه تصورش رو بكني با هم مي كنن!!! اصلا براشون مهم نيست كه 20 نفر ديگه هم تو اتوبوس نشستن! دختره هم علاوه بر خشگلي() اينقدر .... است كه اجازه مي ده تو اين جمع شلوغ اين حركات روش اجرا بشه! بعد تو اتوبوس فیلم آکواریوم رو میذارن که ۱۰۰۰ بار دیدی! واسه همین مجبوری نگاه نکنی و وقتی نگاه نکنی یا باید به جاده خیره بشی و فکرای مضخرف بکنی یا بشینی فیلم سوپر زنده نگاه کنی! بعد اتوبوس مي رسه و پياده مي شي و سوار ماشين مي شي و مياي خونه! با استقبال بسيار گرمي (!) مواجه مي شي و بعد مي ري لباساتو عوض مي كني و نمازتو مي خوني. بعدش مياي مي بيني غذايي رو گذاشتن بخوري كه اصلا دوست نداري! اونم خالي و بدون سالاد. اما از زور گشنگي مجبوري بخوري. و...

حالا با تصور همه ي اينا شما چه حالي داريد!؟ حال منم همونجوريه!

همين...

راستي از نظراي خيلي زيادتون ممنون! باورتون ميشه مطلب قبليم 2 تا نظر داشت!؟!؟ من كه باورم نميشه! يه ركورد در پرشين بلاگ ثبت كردم!!!!!!!!!!

فعلا...

Hamid