...بهترين ترانه رو من از چشاي تو مي سازم

 

 
ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳۸٥  

سلام

باز اومدم!!! حتما مي گيد وااااااااااااااااي اين دوباره اومده از بدبختي هاش بنويسه!

مي خواستم ديگه نوشتن رو بذارم كنار اما به دلايلي فعلا اينكارو نمي كنم.

از دلگرمي هاي شما هم ممنون! اينقدر وبلاگم پر خواننده شده كه نگو!

هنوز 1ساعت نشده رسيدم خونه! عجب اتوبوسي بود. نه كه فكر كني پر درو داف بود! از لحاظ نو بودن و راحتي مي گم. وگرنه منو كه مي شناسيد چشم و دلم پاكه پاكه!

هنوز نرسیدم رفيقم زنگ زده مي گه بيا بريم بيرون! عجب حالي داره. ساعت 8:30 هم كه يه meeting  مهم دارم!

خلاصه اينجوريه ديگه!

من برم به زندگيم برسم. هنوز نمازم نخوندم. الآن رضا با اون پرايد غرازه اش مياد بريم بيرون. بو مي كشه انگار. تا من پامو مي ذارم تهران زنگ مي زنه واسه خودش قرار مي ذاره!

خوب فعلا...

Hamid