...بهترين ترانه رو من از چشاي تو مي سازم

 

 
ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ آبان ۱۳۸٥  

وااااااي!‌ديشب عجب شبي بود!!! نه دوست دارم فراموشش كنم و نه مي خوام كه يادم بمونه. ولي خوب نبود. فكر نمي كردم اينجوري بشه. تو اين سرما كلي علاف شديم و آخرش هم اين!!! موقع برگشتن هم تو ترافيك اشكم در اومد!!! چيند بار نزديك بود تصادف كنم! که چی بشه!؟!؟

نمي دونم چي بگم. از بس من خرم!!!

واقعا ارزشش رو داشت!؟ نه!!! نمی دونم شاید هم...! نه نداشت!!!

ديشب همش كابوس ديدم. صبح كه پاشدم اينقدر حالم بد بود كه مامانم هم فهميد و به زور منو برداشت برد دكتر! اين دكتراي خر هم نمي فهمن همش عصبيه! كلي آزمايش داد. کی میره اینهمه راه رو!؟

اصلا حالم خوب نيست. حوصله هم ندارم!

با اين وضع بايد شب پاشم برم كاشان. اه... لعنت به اين زندگي كوفتي!

بايد دوباره شروع كنم. خيلي چيزا رو بايد دوباره شروع كنم. ديگه بسه! فقط خداكنه بتونم. برام دعا كنيد.

اين هفته خيلي هفته ي سنگيني دارم. تا 4شنبه هم بايد كاشان بمونم. دهنم سرويسه. خدايا خودت به دادم برس!

برم ساكمو جمع كنم و برم دنبال بدبختي!

زندگي رو حال مي كني!؟

همين!!!

 

 

Hamid