...بهترين ترانه رو من از چشاي تو مي سازم

 

 
ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٥  

اين روزا پر شده از اتفاقاي عجيب! يه جورايي سر در گم شدم! خودم هم نمي دونم كي و كجا بايد باشم و كي و كجا نبايد باشم!!!!

اصلا خوب نيست كه خواننده هاي وبلاگم اينقدر كم شدن! احساس خوبي ندارم! حس مي كنم دارم نابود مي شم. همش هم تقصیر خودمه...!!!

ديشب اومدم تهران. از امروز صبح 1000 تا كار داشتم كه با اينكه خيلي هاشو پيچوندم ولي هنوز خيلي كار سرم ريخته! اما خوبه! یعنی یه جورایی خوبه. ايندفعه نمي خوام گله كنم.

نمي دونم...شايد بهتره يه ذره بيشتر فكر كنم و يه ذره بيشتر وقت بذارم واسه چيزايي كه...

بگذريم

شايد ديگه نوشتن رو بذارم كنار. اين كه مي گم بستگي به شما هم داره! خودم دلم نمياد وبلاگم كه بهترين دوست و يار و همدل منه بذارم كنار. ولي شايد مجبور بشم اين كارو بكنم. شاید...

راستي اين وسط يادم اومد به همه ي قرمزهاي سرور و پرسپوليسي هاي گل برد جمعه رو تبريك بگم. بريد خوش باشيد. استقلالی های هم ناراحت نباشن! باختن گریه نداره.

همين ديگه...

از نوشتنم معلومه به من چي مي گذره!

چيكار كنم ديگه...

نظر يادتون نره! ايندفعه خيلي مهمه.

فعلا...

 

 

Hamid