...بهترين ترانه رو من از چشاي تو مي سازم

 

 
ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٥  

فكر كن تو يه روز هرچي اتفاق بد مي تونه بيفته ، بيفته!!!

مي گم بد شانسم نگو نه!!! 2 روز اومدم تهران خير سرم خوش باشم! اين شده زندگي ما!!!

گله كنم مي گيد چرا گله مي كني!؟ اما خدائيش شما بگيد! حق من اينه؟!؟! آخه چرا بايد اينجوري بشه!؟ اگه ميشه تقصير منه!؟

تو اين وضع فقط گير خانواده رو كم دارم!!! اونم تا مي رسم خونه جوره!!! دهنم سرويس شده!

واقعا ديگه نمي خوام زنده باشم. يعني هرچي فكر مي كنم مي بينم ديگه بسه!!! خسته شدم!

من ديگه چشمم آب نمي خوره كه وضع از اين بهتر بشه! يعني ديگه شايد نتونم شاد بنويسم! پس اگه مشكل داريدبا اين نوع نوشتن من و دوست نداريد نوشته هاي غمگين منو بخونيد بگيد كه ديگه اين وبلاگ لعنتي رو هم ول كنم و برم به درد خودم بميرم!!!

همين

 

 

Hamid