...بهترين ترانه رو من از چشاي تو مي سازم

 

 
ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳۸٥  

وااااااااااااااااااااااااااااااااي!!! عجب روزي شد امروز!!!

باورم نميشه همه ي اين اتفاقا امروز افتاده!!! فكر نكن خيلي اتفاقاي خوبي بوده! نه!!! اعصابم ريخت به هم. لعنتي!!!

ديشب از كاشان اومدم! واسه اتوبوس سوار شدن دهنمون سرويس شد. فكر كنم نصف جمعيت كاشان همين دانشجو ها باشن كه ديشب همه مي خواست برن شهرشون. به خصوص تهران!!! ديگه اعصاب واسه ما نذاشته بودن! همش دنبال اتوبوس می دوئیدیم!!! اشک تو چشام جمع شده بود!!! تهران اومدن ما هم اینجوری بود! تازه تو اتوبوس هم تا اومدیم یه ذره حال کنیم و راننده آهنگ گذاشت یهو سر و کله ی پلیس پیدا شد! آخه اتوبوس ما همه دانشجو بودن ، دختر و پسر ، چراغهای اتوبوس هم خاموش بود و یه نور کمرنگ قرمز فقط تو ماشین بود و آهنگ با ولوم بالا و شده بود دیسکو!!! نذاشتن حال کنیم دیگه!!!

اينم از زندگي ماست!!!

واااااااااای!!!

نمي دونم امروز چرا اينجوري شد!

اصلا نمي دونم چي بگم.

بهم ریختم!!!

حرف واسه گفتن زياده. ولي الآن نه!!! حوصله ندارم!!! اعصابم خورده!

 

Hamid