...بهترين ترانه رو من از چشاي تو مي سازم

 

 
ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٥  

احساس مي كنم امسال نتونستم درست و حسابي از شبهاي احيا استفاده كنم. نمي دونم!!! شايد لياقتش رو نداشتم. من آدم بدبختيم. حتي خدا هم ديگه منو تحويل نمي گيره!!!

البته همش تقصير خودمه.

بگذريم...

اين روزا هرچي بيشتر مي گذره بيشتر به اين نتيجه مي رسم كه نمي خوام زندگيم رو ادامه بدم. ديگه چيزي تو اين دنيا ندارم كه بخاطرش بمونم! اصلا اين دنيا ارزش موندن نداره.

امشب اينقدر داغونم كه شايد يه دفعه برم از پنجره بپرم پايين!!! باور كن كه اين كارو مي كنم. فقط دنبال يه بهونه ام... و يه ذره جرات!!!

من هميشه مشكلم همين ترسو بودنم بوده. البته هميشه كه نه! بيشتر وقتا.

بالاخره بايد يه روز تموم بشه. پس هرچه زودتر بهتر.

Hamid