...بهترين ترانه رو من از چشاي تو مي سازم

 

 
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٥  

سلام

امشب اولين ضربه ي بزرگ روحي و احساسي زندگيم رو ريشه يابي كردم. مامانم برام تعريف كرد. البته بار اولي نبود كه اين داستانو برام تعريف مي كرد ولي ايندفعه فرق داشت!!!

مي دوني اولين ضربه ي روحي به من كي وارد شد. وقتي 3 ساله بودم!!! باورت ميشه!؟!؟

بذار اول موضوع رو روشن كنم. من وقتي حدودا 1سال و نيم سن داشتم ، رفتيم هلند. بخاطر كار بابام. حدود 2 سال اونجا بوديم. داداشم وحيد هم اونجا به دنيا اومده!

حالا اين ماجراي شكست روحي كه ميگم چيه!؟!؟

مامانم مي گفت من تو هلند كه بوديم يه عروسك داشتم كه اسمشو گذاشته بودم Pegi !!! من كه خيلي يادم نيست ولي مامانم مي گفت اينقدر اين عروسك رو دوست داشتم كه يك لحظه هم بي خيالش نمي شدم و حتي حموم هم كه مي رفتم با خودم مي بردمش! همه جا!!! ظاهرا خيلي به اين Pegi علاقه داشتم! يه جور عشق دوران طفوليت!!!

بالاخره اين Pegi حدود 1 سال دست من بود و بقلش مي كردم و همه جا همراهم بود. تا اينكه ما قرار ميشه برگرديم ايران. مامانم ميگه اون عروسك خيلي داغون و كهنه شده بود و ديگه ارزش نگه داشتن نداشت و به قول خودش روش نمي شد يه عروسك پاره و كهنه رو برداره با خودش بياره ايران. غافل از اينكه پسر كوچولوش واقعا عاشق اون عروسك بوده و بي اون زندگي براش سخت بوده!!!

ما اومديم تهران و Pegi اونجا تو آشغالهاي دم خونه ي هلند موند. مامانم ميگه چيزي حدود 8 – 9 ماه طول كشيد تا Pegi رو فراموش كردم! الآن كه اين ماجرا رو مي شنوم شايد به طور كامل اون عروسك و وابستگيم بهش يادم نيست اما يه چيزايي تو ضمير نا خودآگاهم حسش مي كنم!

بالاخره اين اولين شوك روحي من بود كه تو كمترين سن ممكن بهم وارد شد!

شايد همين شد كه من اينقدر پوست كلفت و يه جورايي هم حساس و شكننده شدم!!! حتما ميگي چه جوري هم پوست كلفت و هم شكننده! بايد جاي من باشي تا بفهمي!

حالا هم كه مي دوني‌ ، كم آوردم!!!

همين...

 

 

Hamid