...بهترين ترانه رو من از چشاي تو مي سازم

 

 
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ مهر ۱۳۸٥  

سلام

اينهمه گفتم بريد مطلب قبلي رو بخونيد گوش نكرديد! به نفع خودتون بود. نمي خوام از خودم و وبلاگم تعريف كنم ولي مي تونست يه درس مهم تو زندگيتون باشه!

به هرحال حالا هم مي تونيد بريد يه نگاه بندازيد و نظرتونو هم ،يا همينجا و يا همونجا(!!!) بگيد.

امروز اومدم بگم كه من ديگه رفتني شدم. نه نترسيد ،‌ قرار نيست نوشتن رو بذارم كنار. دارم از اين شهر ميرم. ميرم كاشان. مثلا ديگه من دانشجو شدم!!!

راستشو بخواي خودم زياد دوست نداشتم برم. به خصوص وقتي رفتم اونجا و جو دانشگاه رو ديدم. ولي خوب مجبورم. آخه اگه نمي رفتم امسال سرباز بودم. اين قانون مسخره ي سربازي هم پدر ما پسرا رو درآورده! چرا دخترا مي تونن تا 1000 سال هم كنكور بدن ولي ما رو سريع مي كنن تو سربازخونه!؟!؟!؟ نامرديه!

به هرحال حالا كه قرعه به نام من خرده و دارم ميرم. البته يه نقشه هايي هم دارم كه بعدا ميگم!

فقط چيزي كه اين وسط عجيبه و يه جورايي نگران كننده است اينه كه من هنوز يه خط موبايل ثابت ندارم! نمي دونم تو سر بابام چي مي گذره!؟ ولي هروقت بهش ميگم مي گه يه كاريش مي كنم! تموم شد ديگه. امروز كه 5شنبه است ، شنبه هم من دارم ميرم. ديگه وقت نداريم واسه خط خريدن! نمي دونم! تاليا هم كه فكر نمي كنم اونجا آنتن بده!!! ميده!؟!؟

ديگه اينجوريه ديگه.

تو رو خدا برام دعا كنيد.

شايد از اين به بعد نتونم زود به زود بيام و آپديت كنم. ولي شما تنهام نذاريد. سعي مي كنم به همتون سر بزنم. از دوستاي خوبم: والنتين ، درنا ، پگاه و بقيه (ببخشید که اسم همه رو نبردم!) خيلي خيلي ممنونم كه تنهام نذاشتن و مي خوام كه بازم با من باشيد تا دلگرمي داشته باشم و روزاي شايد سخت دور بودن از اين شهر رو تحمل كنم.

ديگه حرفي ندارم.

براي همتون بهترين آرزوها رو دارم.

دعا يادتون نره

فعلا...

 

يا حق

 

 

Hamid