...بهترين ترانه رو من از چشاي تو مي سازم

 

 
ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٥  

آخه ادم اينقدر بي عرضه ميشه!؟ اينقدر تنبل!!! به درد نخور!

لعنت به من!!!

خسته شدم ديگه. از بس پشت سر هم اتفاقاي بد افتاد خسته شدم. از بس همش روزگار روي سياهشو به من نشون داد خسته شدم. تمومش كن. خدايا... اگه زندگي من اينه نمي خوامش. تمومش كن.

آخه يه آدم چقدر بايد بدشانس ، نا بهتره بگم بدبخت ، باشه كه دست رو هرچي مي ذاره ريده بشه توش!!!

اه...

مگه من آدم نيستم!؟!؟!؟

من چي از اون كسايي كمتر دارم كه به همه چي ميرسن!؟ چي از اونايي كمتر دارم كه همش خوشحالن!!؟!؟!

مگه خداي اونا با خداي من فرق داره!؟ يا من اشتباه كردم!؟!؟ كجا!؟!؟! كي!؟!؟!؟

خسته ام...به خدا خسته ام!

من ديگه هيچي براي گفتن ندارم!!!

الآن من فقط مي تونم بشینم به حال خودم گريه كنم. همين...

ريدم به اين زندگي!

Hamid