...بهترين ترانه رو من از چشاي تو مي سازم

 

 
ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ شهریور ۱۳۸٥  

خيلي بده كه آدم همه رو دوست داشته باشه ولي هيچكس دوسش نداشته باشه!!!

از اون بدتر اينكه يكي رو دوست داشته باشي ولي...

هيچي!!!

بگذريم...

اين چند وقت بدجوري قاطي كردم. آخه مي دوني!؟!؟ نمي دوني!؟!؟ خوب منم نمي گم!!! يعني نمي تونم بگم. همه چيز رو كه نمي شه گفت!

مي گن فردا بازي ايران و كره است! آخه مي دوني!؟ چند وقته از دنياي فوتبال و حتي خبرهاي فوتبالي خيلي فاصله گرفتم. 2هفته هم هست كه سر تمرين نرفتم. البته تيم ما اونقدر درپيته كه یکسال هم نرم هيچي نمي شه! ولي خودم اصلا اين وضع رو دوست ندارم! از بعد از كنكور خيلي تنبل شدم.

راستي شما نمي دونيد نتيجه ي كنكور آزاد كي مياد!؟ خدا كنه اونو قبول شم!!!

اي بابا...

يادمه مهدي بهم ميگفت نبايد تو وبلاگ اين چيزا رو بنويسي ، طرفداراي وبلاگت كم ميشن! خوب چي بنويسم!؟

اصلا شما بگيد. مي خوام درباره ي وبلاگم نظر بديد. بگيد چه جوري باشه خوبه.

منتظر نظراتون هستم. يادتون نره.

فعلا...

Hamid