...بهترين ترانه رو من از چشاي تو مي سازم

 

 
ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ تیر ۱۳۸٥  

امروز 2تا كنكور دادم و الآن ديگه دارم ميميرم!!! يه دونه كنکور اصلي دادم و يه دونه كنكور فرعي!!! اصلي كه همون رشته ي رياضي خودمونه و فرعي هم هنر بود. هنر رو كه همينجوري فقط رفت دادم كه داده باشم! رياضي هم بد نبود. نمي تونم بگم خوب دادم چون خوب ندادم ولي خيلي بد هم ندادم! فقط اميدوارم مجاز بشم!!!

يادته اونروز گفتم مي خوام ماشين بپيچونم بريم استخر. جات خالي عجب روزي بود. يا بهتر بگم عجب شبي بود. خيلي حال داد. به جز آخرش كه فاز غمگين بود و...

بچه ها ازتون يه خواهشی داشتم. مي خوام واسه دوست خوبم دعا كنيد. بنده خدا عشقش داره مي ره. امروز هم با اون حال خرابش اومد سر كنكور. يه جورايي دركش مي كنم!!! دعا كنيد اين عشق لعنتي از سرش بپره. داغون ميشه! گناه داره!!! اگه راهنمايي هم واسش داريد تو پياماتون بذاريد تا من بهش بگم. البته احتمالا خودش مياد مي خونه.

 

آره ديگه... ماشين داشتن هم حالي مي ده! البته از نوع پيچي!!!

امروز هم وقتي از سر جلسه ي كنكور اومدم بيرون به بابام گفتم برو اونور بشين هوس رانندگي كردم. نشستم و رفتيم. نمي دونم چرا بابام زير صندلي بود. مي گه خيلي تند مي ري و اصلا احتياط نمي كني. ولي من اصلا تند نرفتم!!!

به هرحال...

فردا هم كنكور زبانه. اين يكي از هنر مهمتره و شايد يه جورايي خيلي مهمه. دعا كنيد هر 3تاشو قبول شم. يا حداقل اين دوتا مهم ترا رو!!!

خوب ديگه

فعلا...

 

 

Hamid