...بهترين ترانه رو من از چشاي تو مي سازم

 

 
ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ تیر ۱۳۸٥  

الآن که اومدم تو اينترنت تا اين پست رو بذارم يه آفلاين واسم اومد که گفتم شايد بد نباشه بذارم اينجا که شما هم بخونيد:

 

مي نويسم براي تو آخرين وصيتم را شايد درکم کني: دستهايم را از تابوت بيرون نگه داريد تا همه بدانند هيچ با خود نبرده ام. چشمهايم را باز نگه داريد تا همه بدانند چشم به راه کسي بودم. دو قالب يخ روي قبرم بگذاريدتا با طلوع خورشيد به حالم گريه کنند و عکس معشوقم را کنارم بگذاريد تا همه بدانند تشنه ي او بودم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مي دوني چند وقته گيتار نزدم!؟ خيلي دلم براش تنگ شده. گيتارمو مي گم. يه زماني بود اگه هر روز نمي زدم نمي تونستم بخوابم. ولي حالا اون افتاده كنار اتاق و منم اينقدر سرگرم كاراي روزانه و به خصوص اين مدت سرگرم درس شدم كه اصلا فراموشش كردم! بايد كوكش كنم و دوباره شروع كنم.

خيلي چيزا رو بايد از نوع شروع كنم!

فردا قراره با بروبچ بريم استخر. مثلا براي روحيه!!! آخه قبل از كنكوره. جمعه هم اين كنكور لعنتي رو مي ديم و راحت ميشيم!!!

حالا واسه فردا برنامه هاي ويژه در نظر گرفتم! بشين نگاه كن و حالشو ببر!!!

اينجوريه ديگه...

ديگه مي خوام بتركونم.

حالا ميام واستون تعريف مي كنم!

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

دنبال کسي برو که خنده رو رو لبت ميشونه چون فقط يه لبخند ميتونه کاري کنه که يک شب تاريک روشن به نظر برسه. اوني رو پيدا کن که باعث ميشه قلبت لبخند بزنه. خوابي رو ببين که آرزوشو داري! اونجايي برو که دلت مي خواد بري. اوني باش که دلت مي خواد باشي چون تو فقط يه بار زندگي مي کني و فقط يه فرصت واسه انجام تمام کارهايي که دلت مي خواد انجام بدي داري. بذار اونقدر شادي داشته باشي که زندگيتو شيرين کنه اونقدر تجربه که قويت کنه اونقدر غم که انسان نگهت داره!

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

فعلا...

 

 

Hamid