...بهترين ترانه رو من از چشاي تو مي سازم

 

 
ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸۳  

با دوستش توی تاکسی نشسته بود...توی ذهنش فکرهای عجيبی بود...!

اين بار حتما بايد کرايه تاکسی را خودش حساب می کرد. نوعی نا آرامی و اضطراب توی نگاهش بود...نگاهی به مسافران داخل تاکسی انداخت.

دوستش با يک نفر جلو نشسته بود و خودش و يک زن و مرد ديگر عقب نشسته بودند.

به مقصد نزديک می شدند.

دستش را توی جيب شلوغ و درهم ريخته اش کرد.چشماش رو بسته بو و توی خرت و پرت های جيبش می گشت. دستش به يک اسکناس خورد.توی دلش خنده ای کرد و اسکناس رو درآورد...

به آخر خط که رسيدند...دستش را زودتر به طرف راننده دراز کرد:آقا بفرماييد...!!! دوستش هم دستش را دراز کرد و همين جمله را گفت:آقا بفرماييد.

راننده در حالی که اسکناس را از دست دوستش می گرفت به دست او نگاه کرد و خنديد...دوستش هم با اينکه سعی ميکرد ولی نتوانست جلوی خودش را بگيرد و نيشخندی زد. او هم خواست تا بخندد...ولی به چی بخندد...!؟

نگاهش به ۲۰تومانی توی دستش افتاد...تازه فهميده بود چه چيزی باعث خنده راننده و دوستش شده بود...

لبخندی زد...سرش را پايين انداخت ... ۲۰تومانی را توی جيبش گذاشت و پياده شد...

و بعد از آن ديگر سوار تاکسی نشد...

حميد