...بهترين ترانه رو من از چشاي تو مي سازم

 

 
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٥  

 

حالم بده ، حالم بده

امروز(!) درجه ي تبم روي هزار و هشتصده!

 

سلام چطوري!؟

مي دونم كه نبايد امروز ميومدم و اينجوري آپديت كردنم شايد از ديد شما دوستان خيلي جالب نباشه. به خصوص كه قبلا هم بهم گفته بوديد كه وبلاگت خيلي غمگينه و همش از بدي هات و سختيهات مي نويسي.

ولي امروز ديگه نمي تونم خودمو شاد نشون بدم وقتي نيستم! وقتي دارم مي شكنم. وقتي...

همه ي اينا تقصير خودمه!!!

امروز و البته ديروز ، خيلي بد و يه جورايي وحشتناك بود. نه كه فكر كني عذاب سرم نازل شده يا خدايي نكرده يكي از عزيزامو از دست دادم. ولي همينا هم خيلي براي من سنگين بود! حتما مي پرسي راجع به چي صحبت مي كني!؟ به دلايلي نمي تونم بگم! فقط اومدم كه بنويسم و شايد يه ذره سبك بشم! حتي وقتي كانكت مي شدم درست و حسابي نمي دونستم چي قراره بنويسم.

يه جورايي عذاب وجدان دارم!

خسته شدم ديگه...

آره درسته ، من اشتباه كردم ، ولي تا كي بايد تاوان اشتباهم رو پس بدم!؟

راستشو بخواي بعضي وقتها كه با خداي خودم صحبت مي كنم ، ازش گله مي كنم. گله مي كنم كه چرا منو اينجوري آفريده. تو اين شرايط ، با اين احساسات!؟!؟!؟

ديگه بريدم!

نمي دونم اين قصه كجا تموم ميشه! اگه به من احمقه كه تمومي نداره!

لعنت به من!!!!

تو اين شرايط هيچكس هم نيست كه بتونه كمكم كنه! تنها كسي هم كه مي تونه كمكم كنه وقتي بهش زنگ مي زنم اونقدر خشك و بي روح با من صحبت مي كنه كه از زنگ زدن بهش پشيمون مي شم. حتي حاضر نيست يه زنگ بزنه و حال منو بپرسه! يعنی من اونقدر براش ارزش ندارم که بهم زنگ بزنه و حالمو بپرسه!؟ و يا حداقل وقتی بهش زنگ می زنم يه ذره پرانرژی تر صحبت کنه که منم بتونم حرف بزنم!؟ من كه...

اي خدا...

چی بگم که دلم خيلی پره!؟ از همه. بيشتر از خودم!!!

تو رو خدا برام دعا كنيد.

سرم داره گيج ميره! اين وضع قواي جسميم رو هم ازم گرقته. همين 3 ماه پيش حسابي تو اوج بودم و تو باشگاه و مدرسه بازيهايي مي كردم كه نه خودم باورم مي شد و نه بروبچ. ولي حالا چي!؟

خدايا...

نمي دونم چي بايد بگم.

فقط مي خوام برام دعا كنيد. اين تنها كمكيه كه از شما بر مياد.

با كامنتهاتون به من دلگرمي مي ديد ، پس منو تنها نذاريد.

مرسی

 

 

Hamid