...بهترين ترانه رو من از چشاي تو مي سازم

 

 
ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٤  

دو ، سه ساعتي زدم از خونه بيرون تا يه ذره اين مغزم هوا بخوره و هي فكراي بيخود نكنه. رفتم و رفتم و ... نمي دونم چطور اينهمه راه رفتم !؟ فقط به خودم اومدم ديدم خيلي اومدم.
ساعت دستم نبود. يعني از وقتي ساعتم بندش خراب شده ديگه ساعت دستم نمي كنم. ولي از هوا معلوم بود كه خيلي گذشته. تصميم گرفتم برگردم ولي حوصله ي برگشتن نداشتم. مثل ديوونه ها شده بودم.
تو راه برگشت دوستم رو ديدم كه با بروبچ داشت مي رفت . منو كه ديد اومد پيشم و بي خيال بقيه شد. گفت تا دم خونمون مياد. تو راه اون حرف مي زد و منم سعي مي كردم با روي باز جواب بدم. ولي راستش اگه مي تونستم بهش مي گفتم خفه شو اصلا حوصله ندارم.
حالا يه ساعتي مي شه كه اومدم خونه و هيچ تحولي در حال و احوالم ايجاد نشده. بدتر هم شدم.
نمي دونم!!!
شايد بهتر باشه به جاي دو ساعت ، دو هفته ، دو ماه يا حتي دو سال برم يه جايي واسه خودم بگردم و راه برم و از اين چرت و پرت ها!!!
اصلا ولش كن...

Hamid