...بهترين ترانه رو من از چشاي تو مي سازم

 

 
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٤  

سلام بچه ها...

بالاخره يه وقت پيدا کردم واسه آپديت کردن...

ای ول...

ديشب بارون قشنگی می يومد...از همون بارونايی که من خيلی دوست دارم...ولی چون آخر شب بود نتونستم برم بيرون و يه ذره زير بارون قدم بزنم...!

تا حالا اين کار رو کردی؟ قدم زدن زير بارون رو می گم...خيلی آرامش بخشه...!

همون ديشب...بعد از يه مدت خيلی طولانی...يه دفعه دلم خواست که شعر بگم و خودکار و کاغذ رو برداشتم و رفتم يه گوشه ی آروم تا بتونم خوب تمرکز کنم و شروع کردم...

بد نشد...بعد از مدتها خوب بود...امروز صبح هم کاملش کردم و الآن براتون می نويسمش.

اميدوارم که خوشتون بياد:

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شب بارونی

صدای بارون مياد از تو کوچه تو خيابون

يادته بهم می گفتی: تو يعنی نم نم بارون؟

نه يادت نيست چون دروغ بود

بارونو تو دوست نداشتی

من دوست دارم هنوزم می دونی

ولی تو عشق رو نديدی...تو نذاشتی

لعنتی تا کی جدايی...تا کجا دور؟

چرا شب اينقدر درازه...پس کجاست نور!؟

گريه هام همدردی با صدای بارون

قلبم اما تک و تنها...گريه با خاطره هامون!

بسه...خسته ام...من بريدم

ديگه من طاقت ندارم ای خدا

تمومش کن اينهمه در به دری رو

من بايد برم...ولی آخه کجا!؟

کجا دارم که ياد تو...که فکرت نباشه؟

کجا ميشه تنها باشم با خودم تا هميشه؟

ديگه خسته ام...ديگه از عشق نمی خوام

بريدم من...ديگه هيچی نمی خوام...!

بی تو گريه...بی تو ماتم نمی خوام

بی تو هيچ چيزی از عالم نمی خوام!

تو فقط با خنده هات سياهی رو رنگ می کنی

رنگ قرمز می زنی...رنگ دلم رو می دونی

کاش می خواستی...کاش تو بودی نازنين

دلت از سنگ که نبوده...قلب خسته ام رو ببين!

تو يه عمر برام عزيزترين بودی و بس

بيا با وجود خوبت به داد دلم برس.

 

 

می دونم که شعر غمگينی بود و از لحاظ وزن و قافيه هم خيلی اشکال داشت...ولی يه جورايی حرف اين دل غمگين من بود...!!!

به هرحال خوشحال می شم که بازم نظرات گرم شما دوستای گلم رو بدونم...

مرسی

قربون همتون

 

Hamid