...بهترين ترانه رو من از چشاي تو مي سازم

 

 
ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٤  

ديگه نمی دونم چيکار بايد بکنم...!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟

اون اتفاقی که هميشه ازش می ترسيدم داره می افته...!!! يا بهتره اينو قبول کنم که افتاده...!!!

نمی دونم...واقعا نمی دونم...!!!

خسته شدم...ديگه بريدم...!!!

از همه چی...از همه ی آدما...از همه بريدم...! ديگه اين زندگی کوفتی رو نمی تونم تحمل کنم.

لعنت...لعنت به اين زندگی...! لعنت به اين آدما که از عشق و احساس هيچی نمی دونن...

بدون اون ديگه هيچی نمی خوام...هيچی...!!!

حالا معنی واقعی اين بيت شعر رو می فهمم:

قسمت من از تو فقط يه عکس کهنه است

مگه ميشه بی تو به عکس کهنه دل بست!؟

آره...همينه...!!!

اين زمونه ی بی معرفت با من يه بازی رو شروع کرد که من نتونستم پا به پاش جلو برم و من بودم که بازنده ی اين بازي لعنتی شدم.

نمی دونم از اين به بعد چيکار بايد بکنم...اصلا چی ميشه...! ديگه برام مهم نيست...هيچی مهم نيست.

حالا من تنهاترين مرد روی زمينم...تنهای تنها...! با يه قلب شکسته...

برای هيچکس بود و نبود من مهم نيست...هيچکی تو اين دنيا نيست که منو بخواد...منو بخاطر خودم بخواد...

خسته ام...خيلی خسته...

 

Hamid