...بهترين ترانه رو من از چشاي تو مي سازم

 

 
ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٤  

سلام

آقا دم همتون گرم...خيلی باحاليد...همينجوری...!!!

خوب

براتون می خوام يه داستان بنويسم که امروز از توی نوشته های قديمی پيداش کردم...داستان مال خودم نيست...ولی من خودم کاملش کردم و يه جورايی ويرايشش کردم...حالا بخونيد ببينيد چيه :

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کرايه تاکسی

با دوستش توی تاکسی توی تاکسی نشسته بود. فکرهای عجيبی توی ذهنش بود و انگار يه جورايی اضطراب داشت...!

اين بار حتما بايد کرايه تاکسی را خودش حساب می کرد... . نگاهی به مسافران داخل تاکسی انداخت. دوستش با يک نفر جلو نشسته بود و خودش با دو مرد ديگر عقب نشسته بودند.

به مقصد نزديک می شدند...

دست توی جيب درهم ريخته و شلوغش کرد. چشماش رو بسته بود...دستش به يک اسکناس رسيد...توی دلش خنده ای کرد و اسکناس را درآورد...!

اسکناس را توی مشتش محکم گرفته بود...

به آخر خط که رسيدند دستش را به طرف داننده دراز کرد: آقا بفرماييد!

دوستش هم دستش را هم زمان دراز کرد و همين جمله را گفت: آقا بفرماييد!

راننده درحالی که پول را از دست دوستش می گرفت به دست او نگاهی کرد و خنديد...دوستش هم نتوانست جلوی خنده ی خودش را بگيرد...او هم خواست که بخندد...ولی به چی...!؟ اصلا دوستش به چی خنديده بود؟ چرا راننده پول او را نگرفت...!؟!؟

نگاهش به اسکناس ۲۰ تومانی توی دستش افتاد...لبخندی زد...سرش را پايين انداخت و از تاکسی پياده شد...پول را توی جيبش گذاشت و از آن روز به بعد ديگر پسرک سوار تاکسی نشد...!

 

 

چطور بود...!؟

منتظر نظراتون هستم...

دعا يادتون نره

قربون همتون

 

حميد