...بهترين ترانه رو من از چشاي تو مي سازم

 

 
ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸۳  

تا بحال آدم برفی رو ديدی که تونسته باشه خرداد رو ببينه!؟ فکر می کنم هيچکدوم از شماها نديده باشيد...ولی...

امروز می خوام براتون يه داستان بگم...

يه داستان از يه آدم برفی...يه آدم که خيلی دوست داشت خرداد رو ببينه. ميگفت من می تونم و خيلی اميدوار بود...

من نمی خواستم نا اميدش کنم ولی بهش گفتم:*تو تا همين حالا هم خوب موندی.آلان ديگه عيده...ديگه بهار اومده و تو بايد بری.بخوای يا نخوای تا چند وقت ديگه آب ميشی!*

بهش گفتم:* بزرگترين يخها هم بالاخره يه روز جلوی نور خورشيد آب ميشن. تو هم بايد آب بشی...بری و جای خودت رو به گلها بدی...*

ولی آدم برفی گوشش به اين حرفها بدهکار نبود.می خواست بمونه...می خواست مبارزه کنه...با خورشيد.

هيچ ترسی توی نگاهش نبود. دماغ هويجيش رو بالا کشيد...يه تکون به خودش داد و وايساد...! وايساد رو بروی خورشيد.

به خورشيد نگاه می کرد و به اميد ديدن خرداد ايستاده بود.

........

من نمی تونم بگم که آدم برفی تونست خرداد رو ببينه يا نه...!؟

ولی جواب اين سوال خيلی سخت نيست...به نظر شما آدم برفی خرداد رو ديد يا نه!؟

حميد