...بهترين ترانه رو من از چشاي تو مي سازم

يک روز در حموم... -
 

يک روز در حموم...
ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸۳  

سلام...

واي...چه روز پر حادثه اي داشتم من امروز...!

امروز عصر وقتي كه رفتم حموم...يه اتفاق جالب افتاد...اگه گفتي چي شد...!؟

بذار از اولش برات بگم تا كامل در جريان قرار بگيري حال كني:

امروز عصر طبق معمول هميشه رفتم تو حموم و لباسامو درآوردم و شير آب رو باز كردم و آب سرد و گرم رو با هم تنظيم كردم كه نه سرد باشه نه داغ و  بعد اون پيچ يا همون شاسي مخصوص دوش رو پيجوندم كه قطرات قشنگ آب بريزه به بدن بشوره و بره...!  ولي بر خلاف انتظار و تصورات من يهو ديدم آب از بالاي سرم نمياد...بلكه داره از پشت زانوم مياد...يكم كه بيشتر فكر كردم ديدم كه قبل از اومدن آب از اون منطقه نا مربوط...يه تيكه آهن هم به سمت بيرون پرتاب شده بوده...!!!

پس از تحقيقات مستمر و استفاده از هوش بالای خودم...در عرض كمتر از چند ثانيه متوجه مشكل و يا بهتر بگم مشكلات شدم...! من لخت تو حموم و دوش و شير آب و كل لوله كشي هم تعطيل...!

آقا سرتونو درد نيارم...بالاخره تصميم گرفتم دست به كار بشم...يكي از اعضاي مهربون خانواده رو صدا كردم و ازش مواد لازم براي ترميم يك عدد دوش بي ادب رو خواستار شدم...مواد لازم به اين شرح بود: پيچ گوشتي يك عدد دو سو – آچار يك عدد اندازه اي كه بايد باشه – يه آدم باحال مثل من كه با بدن برهنه به جنگ دوش بره...!

خلاصه بعد ساعتها تلاش مستمر...يه دوشي درست كردم تپل...ديگه بمب اتم هم نمي تونه اين دوش رو از جاش دربياره...خودم كلي حال كردم...برو حال كن...من در حالت عادي هم دست به اين كارا نمي زنم...برو حال كن كه با بدن كاملا برهنه...لوله كشي حموم رو متحول كردم...اي ول...!!!

بايد به من مدال افتخار بدن...من نجات بخش نفر بعدي بودم كه قرار بود طعمه ي يك دوش بي ادب بشه...!

اينجوريه ديگه...

حالا اگه سوالي در مورد لوله كشي ساختمان داريد بپرسيد...!!!

 

اگه سوالي نيست...قربون همتون بره "جناتان وودگيت"...!!!

 

حميد