...بهترين ترانه رو من از چشاي تو مي سازم

 

 
ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸۳  

سلام...

فردا روز ولنتاين و من هنوز اينجام و هيچکاری نکردم...البته بين خودمون بمونه...کاری هم نمی تونم بکنم...! آخه اون عزيز نازنين که بايد واسش کادو بگيرم از من خيلی دوره...خيلی زياد و اگه هم بخوام واسش کادو بگيرم و پست کنم بايد ۲ برابر پول کادو پول پست بدم...!!!

بگذريم...

امروز به درخواست دوستان براتون شعر می نويسم...فقط مسخره نکنيد...می دونم شعرام ضايعست و خوب شعر نمی گم...ولی خوب ديگه...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روزای برفی...

توی اين روزای برفی

عشقتو ارزونی کردی

يه نگاه کردی به قلبم

قلبمو برداشتی بردی

قلب من مال خودت بود

قلب تو چی...مال من بود!؟

آره هست اينو می دونم

قلب من قلبتو ربود

می دونی...فکر نمی کردم

دوباره يه روز بتونم

عشق رو تو نگات ببينم

عشقو رو لبات بخونم

حالا زندگی دوباره

واسه من داره می خنده

جاده عشق من و تو

حالا حالا ها بلنده

نه نگو...تموم نمی شه

عشق ما بی انتها تر

نه فقط تو اين زمونه

تو دو دنيا...روز محشر

توی اون دنيا بهشتم

واسه تو کمه عزيزم

منم از ته جهنم

گل عشق به پات می ريزم

آره اين قصه زيبا

هيچ موقع تموم نميشه

من پيش تو تا قيامت

تو مال منی هميشه

خدايا...خدای خوبم

ما رو تا ابد دوتا کن

ما دوتا سمبل عشق رو

از بلا و درد جدا کن

بذار تا اين عشق زيبا

که هيچ وقت پايون نداره

هک بشه تو آسمونها

با نشون يه ستاره

عشق ما مثال نداره

مثل اون يه تک ستاره

دستامون نزديک و گرمه

ما واسه هميم دوباره

 

چطور بود...!؟ اين آخرين شعری بود که گفتم...نظراتونو برام بنويسين...مرسی.

 

حميد