...بهترين ترانه رو من از چشاي تو مي سازم

 

 
ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸۳  

سلام...

خيلی خوشحالم...واقعا خوشحالم...!

يادته گفته بودم نمی دونم بايد خوشحال باشم يا ناراحت...حالا می دونم...بايد خوشحال باشم.

باورت نمی شه...اصلا يه جور ديگه شدم...ديدم نسبت به زندگی عوض شده...همه چی خوبه...انگيزه هام نسبت به قبل ۱۰ برابر شده و همه اينا رو مديون يه نازنين هستم...يه عزيز...کسی که همه زندگی منه...! (عمرا بهت نمی گم اسمشو...توخماری بمون...!!!)

آره ديگه...اينجوريه...!!!

چشم همه دوستانی که نمی تونن ببينن دربياد...البته می دونم بين شما کسی نيست که از خوشحالی من ناراحت بشه...ولی برای احتياط گفتم.

بگذريم...

ای ول...ای ول...!!!!!!!!!!!!!

راستی...يه ضدحال...!

بين اين همه خوبی و اتفاقای قشنگ...يه اتفاق بد امروز افتاد...می دونی چی...!؟

امروز وقتی داشتم بعد از ۵ ماه شعرامو تو دفتر شعرم پاکنويس می کردم...ديدم که ۲تا از شعرام نيست...خيلی بده نه...!؟ البته يکيش رو وبلاگم هست...ولی اون يکی نيست.

بی خيال...بذار حال کنم با اينهمه اتفاق خوب...بعد اگه وقت کردم واسه اين يه نيمچه اتفاق بد ناراحت می شم.

در ضمن ... اين آهنگ جديده هم که رو وبلاگم گذاشتم مربوط ميشه به همين خوبيها و تحول و انگيزه و از همه مهمتر اون عزيز نا زنين...!!!

خوب بسه ديگه...زياد نوشتم...من شادم پس همه شاد باشيد...!

حميد