...بهترين ترانه رو من از چشاي تو مي سازم

 

 
ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۳  

سلام...

امروز روز عجيبی بود...بس که اتفاقا و خبرهای خوب و بد پشت هم رو سر من خراب شد...نمی دونم الآن بايد خوشحال باشم يا ناراحت...!؟!؟

حالا فقط خبرهای خوب رو می گم...نه نميگم...دلت بسوزه...!!!!

اصلا بی خيال

وااااااااااای

بدبختم...واسه امتحان فيزيک هيچی نخوندم...بميری مجيد که خبر خوب که نداری...هی خبر امتحان ميدی...!

اصلا می دونی چيه...بذار اين که داره می شه بشه...!!! اونوقت ديگه بی خيال درس...!

ولی نه...اگه درس نخونم بهم زن نمی دن...بايد بخونم و يه ليسانس الکی هم که شده بگيرم و استاد...!!!

خوب ديگه...

فعلا...

حميد