...بهترين ترانه رو من از چشاي تو مي سازم

 

 
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٧  

دیشب بهترین شب قدر زندگیم بود.

با شیمام. با هم دعا خوندیم، با هم قرآن سر گذاشتیم. عالی بود! خیلی عالی!

نه! اشتباه نکنید. کنار هم نبودیم. یعنی جسمامون کنار هم نبود . . .

حتی تهران هم نبود.

اما انگار بود . . . آره بود. من شیمامو کنارم حس می کردم.

قبل از شروع شدن دعا کلی با هم حرف زدیم. خیلی خیلی خیلی . . . خیلی خوب بود. بعد رفتیم دعا خوندیم. من پای تلویزیون و اونم تو نمازخونه ی خوابگاشون! خیلی جالب بود که هم زمان شده بود و این همون چیزی بود که ما می خواستیم.خیال باطل

واقعا لذت بخش بود. کاش خدا هم دیشب به ما نگاه کرده باشه. کاش حرف دلامونو شنیده باشه. کاش دعای قشنگ شیمام خیلی زود زود برآورده بشه.

خدایا می دونم که دیشب مارو دیدی. چون خودت دیشبو به ما هدیه کردی. چون تو ما رو راه دادی . . .

دیشب شب مقدسی بود و با پاکی عشق ما این قداست چند برابر شد!

دیشب حس کردم بیشتر از هرسال به خدا نزدیکم. هرسال زود خوابم می گرفت و نصفه نیمه دعا و مراسم قرآن سر گذاشتن، می ذاشتم می رفتم و زود می خوابیدم. اما دیشب اینجوری نبود. دیشب شب قشنگی بود. دیشب خدا به حرفام گوش می کرد. من حس کردم . . .

شاید بخاطر شیمام بود. شاید به حرمت این عشق پاک بود.

نمی دونم. واسه هرچی که بود، خوب بود! خیلی خوب.

خدایا! کمک کن بعد از این شبها یه آدم دیگه شده باشیم. خدایا پاکی و صداقت و درستی رو به قلبهای ما ببخش. خدایا بهترینها رو برای شیمام ازت می خوام.

خدایا کمکمون کن! ما همیشه بهت نیاز داریم.

تنهامون نذار خدا جونم.

خدایا این عشق پاکو تا ابد جاودانه کن!

خدایا بخاطر این شبها و این فرصتهایی که بهمون می دی مرسی! یه عالمه مرسی!

خدایا . . . دوست دارم!ماچ

همین!

دعا یادتون نره تو این شبها. برای همه!

فعلا . . .

Hamid