...بهترين ترانه رو من از چشاي تو مي سازم

 

 
ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ دی ۱۳۸۳  

سلام...

راستش امروز يه جورايی از روی اجبار اومدم که آپديت کنم...

آخه آخرين مطلبی که نوشتم فقط مختص همون روز يا فوقش ۲ روز بعدشه...واسه همين نميشه که وبلاگ رو گذاشت به حال خودش که...ميشه!؟ اصلا وجدانم ناراحت شده بود...به جون کريم کورانی...!!!!

بگذريم...

به خاطر همون مسائلی که در بالا اشاره شد واسه امروز مطلب خاصی ندارم...فقط گفتم بيام يکی از آخرين شعرايی که گفتم رو براتون بنويسم...اميدوارم خوشتون بياد:

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

رنگ عشق

اگه از دلم بپرسی

عاشقی چه رنگی داره

ميگه رنگش مثل شبهاست

مشکی اما پر ستاره

اگه از ماه تو بپرسی

نورشو از کجا داره

ميگه عاشقه نگاهش

می گيره نور از ستاره

اون ستاره توی قلبم

اين تويی که پر فروغی

نه؛ نگو ؛‌ هيچکی نگفته

کی می گه که تو دروغی؟

تو صدای قلب خسته ام

تو ستاره ی شبامی

بی تو من انگار که نيستم

آره تو مثل خدامی

تو يه روز با اون نگاهت

به دلم سوقاتی دادی

دلمو دزديدی بردی

اما دل به من ندادی

حالا من هنوز با حسرت

دنبال چشات نگاهم

وقتی نيستی خيلی تنهام

بدون تو من سياهم

آره باش ؛‌ بايد که باشی

نباشی دلم می گيره

اين دل کم طاقت من

توی تنهايی می ميره!

 

چطور بود...بالاخره از هيچی که بهتر بود...!؟!

نظراتونو برام بنويسيد...مرسی.

 

حميد