...بهترين ترانه رو من از چشاي تو مي سازم

 

 
ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٦  

19 سال و 5 ماهه که سرکارم! یه روز خوب و 1000 روز بد! یه همین ترتیب روزای عمر من گذشته! این دنیای لعنتی و آدماش هر روز یه بازی جدید رو واسه آزار و تخریب من شروع می کنن!!! یه لحظه شادی به من نیومده. دیگه عادت کردم. تا می بینم یه اتفاق خو و خوشحال کننده افتاده می گم هی پسر دل خودت رو خوش نکن. فردا پس فردا اوضاع بر می گرده سر جای خودش!!! انگار لذت می برن وقتی می بینن چشای من قرمز می شه!

کجا برم!؟ به کی پناه ببرم که از من توقعات ماورا نداشته باشه!؟ ترجیح می دادم یه موجود دیگه بودم. اونوقت هیچکی انتظاری از من نداشت. شدم بازیچه ی دست یکسری آدم که خودشونم نمی دونن چی می خوان. این وسط منم سردرگم شدم.

وایسا دنیا من می خوام پیاده شم!

نه می خوام برام کامنتهای نصیحتانه بذارید و نه می خوام باهام همدردی کنید. اگه حرف جدیدی دارید کامنت بذارید. از حرفهای تکراری و مسخره حالم بهم می خوره!!!

می بینی!؟ باز نزدیک کنکور شد و اتفاقای عجیب غریب شروع شد! حالا باز بگید نخوندی ، لیاقت نداشتی و از این چرت و پرتها!
اصلا می دونی چیه!؟ قرار نیست من یه آدم موفق باشم! اونوقت بدبختی کجا بره!؟ اگه من به همه ی چیزایی که می خوام برسم، اونوقت کی گله کنه؟! اصلا همه ی آدمها بازیچه شدن! من بیشتر از همه! مسخره است. همه چی مسخره است. هیچکی نمی تونه حساب و کتاب این دنیای لعنتی رو بفهمه!

تا آخرش همینه!!!

دیگه هیچی نمی خوام.

تنهام بذارید...

می خوام به درد خودم بمیرم!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بهش گفتم چون دوستم داری بهم نیاز داری یا چون بهم نیاز داری دوستم داری!؟ بعد از سکوتش خندید و گفت: جمله ی قشنگیه!!! ولی...چرا هیچ وقت به جمله ی قشنگم پاسخی نداد؟!؟! اما اگه اون یه روزی این سوال رو ازم می پرسید بهش می گفتم: چون دوست دارم بی نیازترین آدم روی زمینم...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

همین...

Hamid