...بهترين ترانه رو من از چشاي تو مي سازم

 

 
ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٦  

رنگين كمان پاداش كساني است كه تا آخرين قطره زير باران مي مانند!!!

دير به دير آپديت كردن من علاوه بر اينكه باعث شده همه ي دوستا و خواننده هاي وبلاگم رو از دست بدم ، حوصله ي خودم رو هم كم كرده. يعني مي دوني!؟ ديگه با نوشتن حال نمي كنم. اونم اينجوري!!!

واسه همين شايد بخوام يه مدتي وبلاگ نويسي رو بذارم كنار. در ضمن قابب وبلاگم هم نياز به تغييرات عمده داره. هم تكراري شده و هم سرعت وبلاگم خيلي اومده پايين. درستش مي كنم.

مي دوني اين روزا دغدغه ي فكري من چيه!؟ يا بهتر بگم ، مي دوني اين روزا بيشتر به چي فكر مي كنم!؟ به اينكه يه جوري اين 2سال سربازي رو پيچ بزنم و برم دنبال كار و كاسبي و پول در آوردن و بي خيال درس بشم...

1001 جور فكر به سرم زده كه هنوز هيچ كدومش رو عملي نكردم. اما مي كنم!!!

به هرحال ما پسرا تا آخر عمر بدبخت و تو سري خوريم. آسايش براي ما حرومه! كاش منم دختر بودم. من نمي دونم بزرگترين مشكل يه دختر چيه!؟ مثلا اينكه فلان لباس يا كفش رو نداره يا پول جراحي دماغش رو باباش نمي ده و يا دوستش اينكارو كرده و اونم نبايد كم بياره و از اين چيزا!!!

البته از مسئله ي عشق و عاشقي بگذريم كه خوب بحثش جداست! اما تو مسائل كلي زندگي همه ي سختي و بدختي واسه ما مردا و پسراست! حالا مي خوايد قبول كنيد ميخوايد قبول نكنيد. واقعيت همينه!

تازه تو عشقم همش ناز خريدن و گريه و ... واسه پسراست! دختره كه مي گه به جهنم، اون لياقت عشق منو نداشت، اين همه پسر. تو 3 سوت فراموش مي كنه و مي ره دنبال زندگي خودش!!! همينه! واقعيته! همه قبول دارن!!! حرف نزن ديگه!!!

خلاصه اينجوريه!

من ديگه حرفي ندارم.

فعلا...

Hamid